افسانه های در مورد خیام

افسانه‌هایی چند پیرامون خیام وجود دارد. یکی از این افسانه‌ها از این قرار است که خیام می‌خواست باده بنوشد ولی بادی وزید و کوزه میش را شکست. پس خیام چنین سرود:


 ابریق می مرا شکستی ، ربی                    بر من در عیش را بستی ، ربی

می میخورم و تو میکنی بد مستی                خاکم به دهان مگر که مستی ربی


پس چون این شعر کفرآمیز را گفت خدا روی وی را سیاه کرد. پس خیام پشیمان شد و برای پوزش از خدا این بیت را سرود:


ناکرده گنه در این جهان کیست بگو             ام کس که گنه نکرد چون زیست بگو

من بد کنم و بد مکافات دهی                    پس فرق میان من و تو چیست بگو


و چون اینگونه از خداوند پوزش خواست رویش دوباره سفید شد. البته جدا از افسانه‌ها در اینکه این دو رباعی بالا از خیام باشند جای شک است .

(منبع : رباعیات خیام،شرحی درباره حکیم عمر خیام نیشابوری،صاحبعلی ملکی،صفحه ۱۱؛ رباعیات حکیم عمر خیام، محمدعلی فروغی و دکتر غنی، صفحه ۷ )