پیاده روی فراموش نشدنی
شانزده ساله بودم و با پدر و مادرم در مؤسسه ای که پدربزرگم در فاصلۀ هجده مایلی دِربِن، در افریقای جنوبی، در وسط تأسیسات تولید قند و شکر، تأسیس کرده بود زندگی میکردیم. ما آنقدر دور از شهر بودیم که هیچ همسایهای نداشتیم و من و دو خواهرم همیشه منتظر فرصتی بودیم که برای دیدن دوستان یا رفتن به سینما به شهر برویم.
یک روز ...
منبع: http://www.yekibood.ir
لطفا برای مطالعه یا به منبع و یا به ادامه مطلب بروید
یک روز ...

لطفا برای مطالعه یا به منبع و یا به ادامه مطلب بروید
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۸/۱۶ ساعت ۱۰:۲۹ ب.ظ توسط کیومرث مولادوست
|
سعی می شود با ارائۀ مطالب در بخش های کشاورزی، دامپروری در زمینۀ تک سمان، قرقاول، خرگوش و ... به اطلاعات علاقمندان افزوده تا در اعتلای دانش کشور عزیزمان ایران گامی برداشته باشیم