نهایت عشق

 یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودن طبق معمول برای تحقیق به بالای تپه رسیدند درجا میخکوب شدند یه قلاده ببر بزرگ، جلو زن و شهور ایستاده و به آنها خیره شده بود.

شوهر تفنگ شکاری همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر جرأت کوچکترین حرکتی نداشتند.

ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت او دوید و چند لحظه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید ببر رفت و زن تنها ماند به نظر شما در لحظه فرار مرد چه فریاد میزد ؟

آخرین حرف مرد این بود که " عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود ... "

نکته اینجاست ... همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام دهد یا فرار کند. مرد با فداکاری جانش پیش مرگ همسرش شد و این صادقانه ترین و بی ریا ترین راه بیان عشق به همسرش بود.